تبليغاتX
قشنگترین كليپها و عكسهاي ناز و بازی و تم

قشنگترین كليپها و عكسهاي ناز و بازی و تم

كليپ ها و عكسهاي دختران باحال و بازي فلش و تم های زیبا برای موبایل های نوکیا و سونی اریکسون و ...

بوسه های عاشقانه در شبی به یاد ماندنی

بقییه تو ادامه مطلب........................نظر یادتون نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 18:6  توسط حسین  | 

چند حرف عاشقانه

عشق مانند جنگ است !

Love is like war

 Easy to start

Difficult to end

Impossible to Forget

 

عشق مانند جنگ است

  آسان شروع مي شود

 سخت پايان مي يابد

و فراموش کردنش محال است

 

Love is hard and will always be, but remember somebody loves you and that one is ME

 

عشق دشوار است و هميشه نيز خواهد بود اما بياد داشته باش

يک نفر هميشه دوستت دارد و آن کس منم

 

The rose speaks of love silently in a language known only to the heart

 

رز با سکوت از عشق مي گويد

با زباني که فقط براي دل شناخته شده است

 

I love two things, a rose and you. A rose for a short while, but you the rest of my life

 

من دو تا چيز دوست دارم. رز و تو را.

رز را براي مدت کوتاهي و تو را براي بقيه ي زندگيم

 

Like a rose needs water, like a season needs change, like a poet needs a pen, I need you…

 

همانطور که رز به آب نياز دارد. همانطور که فصلها به تغيير نياز دارند.

همانطور که شاعر به قلم نياز دارد. من به تو نيازمندم ...

 

There are thousands of roses on this world, even if I gave you every rose, That would not be enough to tell you how much.

 

 هزاران رز در دنيا وجود دارد.حتي اگر من تمام رزها را به تو بدهم

براي بيان اينکه چقدر دوستت دارم کافي نخواهند بود. . .

 

  

پ ن:  ۱-  عشق دشوار است و هميشه نيز خواهد! نکته اصلی همین بود

۲- خوب ما هم داشتیم به نقطه می رسیدیم ولی اومدیم سر خط

۳- همیشه قالب مشکی بود چون هم من دوست می دارم هم مهسا; ولی یه تنوع زیست محیطی دادیم این دفعه

۴- فکر نکنم بتونم به روز کنم شب برفیو چون کار دارم, مهسا هم امتحاناتش داره شروع میشه.

{ نتیجه اخلاقی: شب برفی فسیل میشه! }

۵-  دنبال چی میگردی؟ ۵ نداره دیگه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:35  توسط حسین  | 

کارت پستال

کلیک روی عکس


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:57  توسط حسین  | 

مدل لباس

www.hamtarane.com

بقییه تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:55  توسط حسین  | 

اشعار عاشقانه

 باور کن دوست دارم

تنها شاهد اشکهای شبانه ام همین صفحه ی سفید

و جوهر سیاه است .هرگز نخواستم چشم

نامحرم این لحظه های نا آشنا و فروریختن اشک

بر گونه هایم را ببیند.همیشه بالش سکوت

را زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم تا کسی

صدایم را نشنود.اما تو ...تو از گریه های پنهانی

من با خبری.چه کنم گاهی همین گریه های

گاه گاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر می کند

 

 

بقییه تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:52  توسط حسین  | 

girl

کلیک کنی بزرگ میشه
 

 

 

 

بقییه تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:36  توسط حسین  | 

rani girl

کلیک کن

     

       

     

بقییه تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:34  توسط حسین  | 

عکس LOVE توپ

 
 

 

بقییه تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:25  توسط حسین  | 

اس ام اس های عاشقانه

mahan_online

 

 دوست عزیز نگاهی به طبیعت می اندازم و چیزی که قابل ستایش تو باشد نمیابم پس ناچار به قلبم رجوع میکنم و آن را با خنجر محبت میشکافم و قطره خونی را به عنوان سلام تقدیمت می نمایم امیدوارم که پذیرا باشی

mahan_online

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم اگر سنگ بودم به هر جا که بودي سر رهگذار تو جا مي گرفتم اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لب باممان مي نشستي اگر سنگ بودي به هر جا که بودم مرا مي شکستي، مي شکستي

mahan_online

من از کجاي تو شروع شدم در امتداد لحظه اي که امتداد تو بود از درون تو گذشتم، در درون تو زاده شدم چون حوا که از دنده ي آدم بيرون آمد خودم را تنها يافتم ميان فاصله اي از خودم، تا سايه هاي تو *** غم هايم آشنا با من نفس مي کشند با حادثه هاي معمول از حوادث عبور مي کنند از فضاهاي رنگي به جستجوي بيرنگي آهنگ بي صداي بودن، بودم يا طنين ترانه اي در دور *** کلاه تو بزرگ بود و پر سايه و من و سبزهاي کوچک، در انتظار نور سوار بر خيالات خودم بودم که بادي وزيد و پلکهايم در افق گم شد با سکوت *** در چشمانت سؤالي بود نوري که از مردمکهايت مي ريخت پريدن پرنده اي از ميان پلکهايت در چشمانت سوال... و من که بي تفاوت از کنارت عبور کردم

mahan_online

 خدایا من در کلبه ی حقیرانه ی  خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری. ارسالی از بهاره

mahan_online

من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم عمری عادت میکنم گفتی محبت کن برو باشه خداحافظ ولی رفتم که تو باور منی دارم محبت میکنم . ارسالی از بهاره

mahan_online

 عشق با هم زیر باران ایستادن و خیس شدن نیست عشق ان است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچگاه نفهمد که چرا خیس نشد. ارسالی از بهاره

mahan_online

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است. ارسالی از بهاره

mahan_online

تو را گم  میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب بدین سان خوابهارا با تو زیا میکنم هر شب تویی این کاه را چون کوه میسازد چه غوغایی در این دشت بر پاست امشب چه پیچ و تابی دراد این اتش که من این پیچ و تاب را تماشا میکنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی که من این واژه رو منی میکنم هر شب.ارسالی از بهاره

mahan_online

 روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان

mahan_online

دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد . دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه . دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه

mahan_online

زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم

mahan_online

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم بودی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

mahan_online

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

mahan_online 

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بی خيالی سپر هر درد است باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از روی رود

بقییه تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:23  توسط حسین  | 

اولين عشق

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند مرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:9  توسط حسین  |